نکات قرآنی مسعود ریاعی

نکات قرآنی – شماره 301 تا 320 – کتاب صوتی

301- “لا تَظلِمُونَ و لا تُظلَمُونَ”
(نه ظلم کنید و نه مظلوم باشید!)

ترجمه ی ستم برای “ظلم” کم است. ظلم، ریشه در ظلمت و تاریکی دارد. یک حماقت و جهالت سیاه است. ظالم در تاریکی بسر می برَد. او اهل نور نیست، اهل تاریکی است. فرو رفته در نافهمی و کج فهمی است. ظلم، زشت ترین و خسارت بارترین چیزی است که کسی میتواند به آن دست یازد. تمامی گناهان زیر مجموعه های ظلم اند.از بزرگترین شان بگیر که “شرک” است “اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظِیمٌ”، تا کوچکترینشان که احساسات تاریک و زودگذر نفسانی است. تمام همت سالک آن است که بسلامت از عالَم ظلم و ظلمت خروج کند و خود را به نور رحمت برساند. به واقع این آیه شریفه “لا تَظلِمُونَ و لا تُظلَمُونَ”، به تنهایی مرامنامه ی زندگی است، آئین نامه ی نجات است. اگر کسی آن را به نیکی رعایت کند، تمامی فرامین الهی را رعایت کرده و از همه نواهی دست کشیده است. گویی همه قرآن تبدیل به یک آیه شده است. و بدترین ظلم، ظلم به خود است، فرصت ناب حیات را بر باد دادن است و در تاریکی های حُبّ دنیا فرو رفتن است. بدان، هر ظالمی که به دیگران ظلم کند، ابتدا به خود ظلم کرده است، زیرا ظلم به خود پیش از هر ظلم دیگریست. چه جهان بیرون، تجلّی درونیّات خود توست که بروز کرده است! به که ظلم می کنی؟! از این رو، ظلم کردن از نگاه سالکان، چیزی جز یک خودزنی باطنی نیست! ای دوست، تاریکیها بسیارند، پس به خودت لطف کن و آن را بیشتر نکن. و بدان که؛ “خداوند، ظالمان را دوست ندارد!”

302- “اِنَّما جَزاءُ الّذِینَ یُحارِبُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسعَونَ فِی الارضِ فَساداً اَن یُقَتَّلُوا اَو یُصَلَّبُوا اَو تُقَطَّعَ اَیدِیهِم وَ اَرجُلُهُم مِن خِلافِِ اَو یُنفُوا مِنَ الاَرضِ”
(جزای کسانی که با خدا و رسولش می ستیزند و در زمین به تباهی می کوشند، جز این نیست که کشته شوند، یا به صلیب آویخته گردند، یا دست و پایشان به خلاف هم بریده شود و یا از زمین تبعید شوند!)

زمین سالک، کالبد وجودی اوست. و آنهایی که با نور خدایی اش می جنگند، تا فطرتش ظهور نیابد، اوصاف ناپسند خود اوست. وجود تزکیه نشده ی ما، مملو از اوصاف کفر و شرک و نفاق است، پر از تکبر و طمع و حسد و خشم و کینه است، که اگر از سینه هایمان بیرون رانده نشوند، اگر از بین نروند، اگر به دار خاموشی و بی اثری آویزان نگردند، اگر دست و پایشان از دخل و تصرف در سرمایه های وجودی مان قطع نشود، آن به آن مصیبت ساز و خانمان برانداز می شوند. ای دوست، چنین آیه ای را سالکان، یک برنامه کاربردی و نجات بخش برای تزکیه نفوس شان می دانند. چه در این آیه شیوه های مختلف برخورد با نیروهای پلید درون، آن هم بر اساس ویژگی هایشان، بیان شده است. اوصاف بازدارنده ای که عمری در وجودمان لانه کرده اند و رجوع “نفس مطمئنه” به ربّ خویش را مانع گشته اند. برخی از این اوصاف لایق کشته شدن اند، چون تکبر. چه تکبر تنها برازنده ی اوست. برخی به صلیب کشیدنی اند، چون آز و طمع، تا از حیّز انتفاع بیفتند. برخی دست و پایشان به خلاف هم باید قطع شوند چون کینه و خشم. چه با هم پیوندی عِلّی و ارتباطی متقابل دارند. و برخی به کل از وجود سالک باید بیرون رانده شوند، چون شرک و دوگانگی، که خود اصل توهّم و مادر همه ی نیروهای مخرّب است. ای دوست، و یادت باشد که خداوند خود فرموده که به من گمان نیک داشته باشید و بهترین تفسیر را ارائه دهید “اَحسَنُ تَفسِیراً”، و همواره از بهترین ها تبعیّت کنید “وَاتَّبِعُوا اَحسَنَ ما اُنزِلَ اِلَیکُم مِن رَبِّکُم” (همواره از بهترین آنچه که پروردگارتان نازل نموده، تبعیت کنید!). بدان آنچه را که از فساد و تباهی در بیرون مشاهده می کنی، تماماً تجلیات اوصاف درونی خود ماست که ظهور یافته اند. آنها چیزی جدای از ما نیستند. راه اصلاح برون، اصلاح درون است. آنگاه که اصلاح درون محقق شود، آن بیرون چاره ای جز تبعیت نخواهد داشت.

303- “وَ یَهدِیهِم اِلَیهِ صِراطاً مُستَقِیماً”
(و خداوند، آنها را از صراط مستقیم بسوی خودش هدایت می نماید!)

دقت کن! در اینجا همچون برخی آیات دیگر نمی فرماید که به صراط مستقیم هدایت می کند، بلکه می فرماید از طریق صراط مستقیم به خودش هدایت می کند! و این مرحله ای دیگر از سلوک است. به واقع علت غایی صراط مستقیم بیان شده است. صراط هر راهی را نمی گویند، آن راهی درونی است که به باطن هستی منجر می شود. تنها راه موجود و معقول بسوی خدا، از درون خود توست. از عمق روح خودت است. از بیرون رفتن، به گمراهی رفتن است. از کدام طرف میخواهی بروی؟! از هر طرف که بروی، دورتر شده ای، زیرا عرش خداوند بر قلب تو استوار است. ای دوست، عمق وجود تو، وصل به “مطلق” است، نه اینکه قرار است بعداً وصل شود! وصل هست! زیرا به هستی آمده ای! و همچنانکه قرآن می فرماید؛ ربّ من با خود من است “اِنَّ مَعِیَ رَبِّی”، “وَاعلَمُوا اَنَّ اللهَ یَحُولُ بینَ المَرءِ وَ قَلبِهِ”، پس فقط آگاهیِ تو می ماند به وصل! و سلوک برای دریافت این آگاهی است. فهم این نکته نقدترین و نزدیکترین راه دریافت حقیقت است. در واقع همان صراط مستقیم است که از طریق آن میتوان به محبوب نجات بخش خویش نائل گشت. “وَ فِی اَنفُسِکُم اَفَلا تُبصِرُونَ”؟!

304-“قَد اَفلَحَ المُؤمِنُونَ”
(براستی اهل ایمان رستگار شدند!)

رستگاری در خود ایمان است، نه نتیجه ای که بعداً بیاید! و این نکته ای قابل تأمل است. نمی فرماید که ایمان بیاورید تا در آینده رستگار شوید! بلکه این آیه شریفه رستگاری و نجات را به محض ایمان داشتن، محقق می داند. این یعنی نجات، در خود ایمان نهفته است. و ایمان، باور ذهنی نیست! به معنای فکر کنم و اگر با ذهنم جور در آمد، آنگاه قبول کنم، نیست! آن را ایمان نمی گویند، آن را قبول کردن ذهنیات خودت می گویند! حال آنکه اساس ایمان، بر پذیرش غیب و نادیده هاست “یُؤمِنُونَ بِالغَیبِ”. باور داشتن به آنچه که می بینی و آنچه که می دانی را ایمان نمی گویند، آن در حوزه ی علم و دانش است. ایمان، “ناشناختنی” را نشانه رفته است، مطلق نامتناهی را! ایمان نوری است که قلب را منوّر می کند و وجودت را روشنی می بخشد. نشانه ی ایمان، یک پذیرش تام است. کنار گذاشتن برداشت های ذهنی و نفسانی است. ایمان، سکنا گزیدن در کیفیت تسلیم محض است. تسلیم به جریان نابِ هستی، به هستی ساز بزرگ، به راستی و درستی.

305- “لا أعبُدُ ما تَعبُدُونَ”
(من چیزی را که شما می‌پرستید، نمی‌پرستم)

انسان شبیه آن چیزی می‌شود که می‌پرستد؛ پس”لا أعبُدُ ما تَعبُدُونَ”. من چیزی را که شما می‌پرستید، نمی‌پرستم. من شبیه شما و خدایان شما نیستم. نمی‌خواهم چهرۀ معبودانِ زشت شما را به خود بگیرم. شما شبیه معبودان خود شده‌اید. من این چهره را نمی‌خواهم. خدای من زیباست و زیبایی را دوست دارد. “وجه الله” من آن است. تن به پرستش خدایان زشت و خشن شما نمی‌دهم. آن خدایان، ارزانی خودتان. مرا با آنها کاری نیست. من پا به راه آنان نمی‌گذارم. خدای من “بسم الله الرحمن الرحیم” است. چه نیک می‌دانم که آدمی هر که را بپرستد شبیه او می‌شود. آنکه پول را بپرستد شبیه پول می‌شود. آنکه مقام بپرستد، آنکه شهوت بپرستد، آنکه قدرت بپرستد شبیه همان می‌شود. خدای من اینها نیست. خدای من خودِ خداست. عشق است محبت است رشد و بالندگی است. اصل آرامش است. من حتی آخرت پرست نیستم. آخرت در برابر خدای من هیچ است. بهشت من خودِ خداست. بی او هر جایی برایم جهنم است. بی لطف است. کسالت آور است. نه، من خدایان شما را نمی‌پرستم. بندگی نمی‌کنم. خدایان فضول و عصبی‌تان، شما را فضول و عصبی کرده است. خشن پرستیده اید و خشن شده‌اید. خدای من أرحم الراحمین است. “لا أعبد ما تعبدون”. من به آنچه می‌پرستید، کافرم. و بر این کفر افتخار می‌کنم. شما نیز به خدای من کفر می‌ورزید. “و لا أنتم عابدون ما أعبد”. باکی نیست. به راه خود روید. هر کس با دستاورد خود روبرو خواهد شد. هر کس همانچه را می‌دِرَوَد که کشت کرده است. هر کس به معبود خویش و به اسم خویش رجوع خواهد نمود. در آن پخته خواهد شد. “والعاقِبَهُ لِلِمُتَّقینَ”.

306- “حَبلُ الله”
“بَندِ خداوند!”

مراد از بَند و ریسمان خداوند، ارتباط منحصر بفرد تو با خداست. مجرایی است که از آن طریق به حقیقت محض متصل گشته ای. و این در وجهی همان عهد تو با اوست. هر عهدی چون ریسمانی بر گردن است، پس همواره مراقب باش که با که عهد می بندی! چگونه می بندی! و تا چه حد پایبندی! زیرا عهد پیش از آنکه حرف باشد، یک پیوند انرژیک است. باز کردن مجاری انرژی حیاتی بر روی یکدیگر است. آنها که زیر عهد و پیمانشان می زنند، فکر میکنند که خلاص شده اند، حال آنکه تازه گرفتار شده اند! این هستیِ هوشمند، زنده و مرده شان را رها نخواهد کرد مگر آنکه به تمامی و البته گاه به سختی، همه ی حقوق از دست رفته را از آنان بازپس گیرد. ای دوست، بهترین “حبل”، حبل خداست. پیمان با خدای مطلقی است که بی نیاز از توست، ارتباط زنده با “هُوَ اللهُ اَحَد” است، همان یگانه ی ناشناختنیِ نادیدنی که جز خواستار پاکی و رهایی تو از رنج نیست. زیرا پیوند با خدایی که بی نیاز از توست، تو را به بیگاری نمی برَد. آن خدایان دروغین و ذهنی اند که همواره آدمی را با وعده های موهوم و آرمانهای تحقق نیافتنی هزاران سال است که به بازی گرفته و به بیگاری برده اند. حبلِ خدای حقیقی، نقد است، فی الحال نجات بخش است. زندگیِ ناب است و خود یک کیفیت بهشتیِ تمام. پس “وَاعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جَمِیعَاً”. تنها به حبل خدای زنده و واقعی چنگ بزن و حبل های خدایان غیر واقعی را شجاعانه به دور بینداز. نکته ی دیگر اینکه، “حبل”، به معنای رگ حیاتی و مجاری عصبی نیز هست، این حبل چون نیک بنگری، عین وجود توست، تار و پود توست! و نیز “حَبلَی”، حامله را گویند، آن که بار دار است! ای دوست، اگر حق با توست، اگر خدا با توست، تو باردار حق شده ای! نوری ارزشمند در عمق وجود توست که عین حیات و آگاهی است. و اصلِ نجات، هموست. بندِ تو، به ربّی بند است که با خود توست. و کجا ربّ و مَربُوب جدایند! چه “اِنَّ مَعِیَ رَبِّی”. این “حبل” از جنس وجود و زنده است. پس به “کلمه”ی او نیز اطلاق می شود. این حبل، بند اسارت نیست، بند زندگی و نجات یافتن از اعماق تاریکی است.

307- “لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ اَموالَکُم”
(اموالتان را به سُفَهاء ندهید!)

سفیه همان کم خِرَد است. به عبارتی کسانی را گویند که قدرت تصمیم گیری عقلایی نداشته و اعمال و رفتارشان همواره خسارت آمیز است. شاید بپرسی که آخر چه کسی اموالش را بدست کم خِرَدان می سپارد که این آیه چنین هشدار میدهد؟! باید بگویم که نه تنها در قدیم بلکه امروزه روز نیز بسیاری از جهانیان بدین کار مبادرت می کنند. هر ملتی در هر کجای جهان که اموالش را، منافع ملی اش را، بدست مسئولین کم خِرَدی بسپارد، بدون تردید مصداق بارز این آیه ی شریفه است. وقتی گرداگرد جهان را خوب ببینی، مردمان بسیاری را خواهی یافت که با ندانم کاریشان، سرنوشت شان را بدست کسانی سپرده اند که روز به روز بر ذلت شان می افزایند. نمونه اش ونزوئلایی است که خود از بزرگترین کشورهای نفت خیز است و مردمانش برای دریافت یک بسته ماکارونی ساده باید ساعتها در صف های طویل انتظار بکشند، و یک زن باردار برای زایمان باید پیاده به کشورهای مجاور رود تا از ابتدایی ترین مایحتاج حیاتی و بهداشتی محروم نباشد! این نمونه و امثال آن در دیگر نقاط جهان، تفسیر زنده ی این آیه شریفه در روزگاری است که در آن بسر می بریم. راه برون رفت هر ملتی از چنین معضلی جهانی، تنها و تنها آگاهی است. زیرا بر مردمان آگاه، جز مدیران لایق و آگاه نمی توانند حکم برانند.

308- “لا تَمُوتُنَّ اِلّا و اَنتُم مُسلِمُونَ”
(نمیرید مگر آنکه به حال تسلیم باشید!)

هر موتی جز در حال “تسلیم”، مصیبت بار است. گاه مرگ مضاعف است. تو در کیفیت “تسلیم” به فرای مرگ می روی، از آن عبور می کنی و چه بسا دگر باره مزه ی مرگ را نچشی. همچنانکه میفرماید؛ “اِلّا المَوتَةَ الاُولَی” (جز همان مرگ اول!). یک سالک هنگام مرگ، تسلیم محض است چه نیک میداند که در آن لحظات حساس، هر خواهش یا آرزویی یک انحراف است و میتواند او را به عالَمی بکشاند که مانع رهایی اش باشد. لذا وجود سالک در مواجهه با مرگ، آنچنان آرام و ساکن می شود که گویی هیچ ارتعاشی از ذهنش بر نمی خیزد. چه او اجازه نمی دهد که در چنین لحظات خطیری، نفسش او را به بازی بگیرد و یا به بازی دیگری بکشاند! چه او دگر خواستار بازگشت به این جهنم درّه ی لهو و لعب نام گرفته نیست و قصد آن ندارد که به حفره ای دیگر از حُفَراتِ آن فرو افتد. ای دوست، تنها تسلیم است که تو را به “حیات طیبه” می رساند. خواستن ها و آرزوها، به ویژه در آخرین لحظات، تو را از حقیقت دور می کند و به همان سمتی می کشاند که ذهنت ساخته و پرداخته است! و ذهن، بهشت ساز نیست، جهنم ساز است! حال آنکه تسلیمِ محض، تو را به کیفیتی می برد که “اَحسَنُ الخالقین” اراده کرده است و همواره اراده ی او به مراتب برتر و بهتر از خواسته های محدود ذهنی ماست! بدان که کیفیت حیات جاودان فراتر از ادراک بشری است. آن در فهم محدود نمی گنجد. پس تسلیم و پذیرا باش، در مواجهه با مرگ، تصویرسازی نکن، خیالپردازی را کنار بگذار و تنها به خدای “اَرحَمُ الراحمین” اعتماد داشته باش. برای آنکه همواره آماده باشی، هر روزه روبرو شدن با مرگ را تمرین کن، سکوت همه جانبه و پذیرش تام را بیاموز، و نسبت به جریان هستی، تسلیم و پذیرا باش. بگذار کل کامل راهبر تو باشد. این قاعده که بیان شد را عملاً دریاب که برای هر نوع موتی اعجاز می کند! و یادت باشد که آخرین کلام و تصویر، سرنوشت ساز است. پس با توکلی جانانه به یگانه حقیقت هستی، رام و تسلیم و پذیرا باش که این خود بالاترین کلمه در سکوت است.

309- “فَاِذا قَرأتَ القُرآنَ فَاستَعِذ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجِیمِ”
(چون قرآن بخوانی، از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر!)

از چه روست که فرمان می دهد هنگام خواندن قرآن باید به خداوند پناه برد؟! مگر قرآن خود کلام قدرتمند الهی نیست؟! ای دوست، باید به خدای رحمان و رحیم پناه برد تا مبادا شیطانِ وَهم تو را دچار برداشت های ناصواب و خسارت بار کند، همانطور که بسیاری را کرده است، مباد تو را دچار خشونت کند همانطور که بسیاری را کرده است، مباد تو را دچار تکبر کند، همانطور که بسیاری را کرده است، مباد اعمالت را به چشمت زیبا جلوه دهد تا خود را حق بدانی و دیگران را باطل، همانطور که بسیاری را متوهّم کرده است، مباد بین تو و دیگران عداوت و دشمنی بیندازد، همانطور که مابین بسیاری انداخته است… ای دوست! قرآن، کتاب سلوک است و شیطان بر ضد سلوک. او نمی خواهد تو به اقیانوس عشق و رحمت واصل گردی، نمی خواهد که مُتخلّق به بخشندگی و مهربانی شوی، او عروج تو را بسوی “بسم الله الرحمن الرحیم” دشمن است. و بدان که شیطان در قرآن؛ مظهر تکبر، نفرت پراکنی و خشونت، دشمنی و دشمن سازی، وسوسه کننده به شرّ، ضد بخشندگی و مهربانی، سوق دهنده به برداشت های ناصواب و جلوه آرای باطل در لباس حق است.

310- “اِنَّکَ مِنَ المُنظَرِینَ”
(تو از مهلت داده شدگانی!)

هر گاه خواستی چیزی از بین برود، اجازه ی ظهورش را بده، نه اینکه آن را انکار یا مخفی کنی. راه خلاصی از اوصاف و اندیشه ها، سرکوب و استتارشان نیست، بلکه مشاهده در آشکاری شان است. بسیاری از اندیشه ها و پندارهایی که داعیه نجات جهانی داشتند، تا وقتی مجال ظهور نداشتند، همواره ذهن ها بدانها متوجه می شدند و جذب شان می گشتند. اما چون مجال ظهور یافتند عملاً همگان دریافتند که هیچ حرفی برای گفتن ندارند. اینکه خداوند به شیطان مجال داده، دلیلش همین است. و این درس بزرگی است. یک حکمت اسراری است. او قرار است همواره با همان آتشی که خود بر می افروزد گام به گام بسوی هلاکت رود. در واقع این مهلت دادن خداوند به ابلیس، مرگ اوست، نه نجاتش!

311- “کلمه”

مراد از “کلمه” در قرآن، آنچنان که مردمان می پندارند، حرف نیست، باد هوا نیست، واژه ای که از دهان خارج می شود، نیست. کلمه، یک انرژی زنده و پویاست. آن به وجود زنده و تاثیرگذار اطلاق می شود. قرآن، مسیح(ع) را کلمه ی خدا می خواند “کَلِمَتُهُ”. این کلمه، راه می رود، زندگی می کند، تاثیر می گذارد و می رَهانَد. و کلمه ی خدا بالاترین کلمه است “کَلِمَةُ اللهِ هِیَ العُلیا”. خداوند کلمات زنده ی بسیار دارد. این جهان از کلمات تشکیل شده است و همه زنده اند. زیرا کلمات خدای زنده، نمی تواند مرده باشد! نفس “حیّ قیّوم”، زنده کننده و زنده پرور است. کلمات او حروف روی کاغذ نیست، سر و صدا نیست، موجودات زنده اند. حتی وقتی قرآن از کلمه ی عذاب می گوید؛ “اَفَمَن حَقَّ عَلَیهِ کَلِمَةُ العَذابِ”، به موجودی زنده اشاره دارد که حامل عذاب و بدبختی است. وقتی به کلمه ی تقوا اشاره می کند “کَلِمَةَ التَّقوی”، به وجودی زنده اشاره دارد که مظهر و منبع تقوا و خویشتنداری است. وقتی که می فرماید؛ ابراهیم(ع)، کلمه ای ماندگار را از خود بجای گذاشت “وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَّةً فِی عَقَبهِ”، مراد از آن واژه نیست، آن وجود زنده ی موحّد است که از سراپایش یگانگی می تراود. روح بزرگ ابراهیم خلیل (ع)، موحّد زنده از خود باقی می گذارد. ای دوست، تردید نکن که خدای زنده جز کلمات زنده خلق نمی کند. پس وقتی قرآن را می گشایی، زنده بین شو و به فراتر از جوهر روی کاغذ برو، و کلمات زنده و جاری را دریاب.

312- “اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم”
(شدید بر کفار و با رحمت میان خودشان!)

یک سالک نیک می داند که کافر اصلی در وجود خود اوست، همچنانکه مؤمن حقیقی در وجود خود اوست. چنین کسی تا وقتی خود را نساخته و از شر کفر خویش راحت نشده است، به دیگری اتهام کفر نمی بندد. مجموعه صفاتی در ماست که تابع حق نیست و از آن جمله؛ منیّت، تکبر، طمع، فزون طلبی، تسلیم حق نبودن، توهّم حق بجانبی، و حتی توهّم ایمان داشتن و خود را بر صراط مستقیم پنداشتن. اینها همه کافران و کافرسازان وجود مایند که باید از روح و جانمان رخت بر بندند. قرآن می فرماید؛ فَمِنکُم کافِرٌ و مِنکُم مُؤمِنٌ” (هم کافر از شماست و هم مؤمن از شماست!). در طول تاریخ از آیه ی “اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّار” سوء استفاده های بسیار شده است. هر گروهی این آیه را بر اصحاب خویش می خواند و خود را مؤمن و مخالفانش را کافر معرفی می کرد. و اینچنین بود که جنگ ها، جنایات، تجاوزات، ویرانی ها و دربدریها شکل می گرفت. نافهمی و بدفهمی آیات خدا، همواره مصیبت ساز بوده است. یک مسلمان واقعی وجودش را از تمای صفات کفرآلود پاک می کند، بر آنها سخت می گیرد تا پیش از هر چیز و هر کس دیگر، از روح و جانش برخیزند. و نیز با نگاهی رحمت آمیز، تمامی اوصاف حمیده را، تسلیم حق بودن را، ایثار و از خودگذشتگی را، شفقت و مهربانی را، بخشش و حکمت بالغه را در وجودش توسعه بخشد. و آنگاه است که عملاً هر جا که باشد، در هر میدانی که قرار بگیرد، خدمتگذار بندگان خدا خواهد بود. و یادت باشد که پیامبر(ص) فرمود: “اَعدَی عَدُوّکَ نَفسُکَ الَّتی بَینَ جَنبَیک” (بدترین دشمنانت در دو پهلویِ خودت قرار دارند!)

313- “نفس مطمئنه”

نفس مطمئنه همان جان آرام گرفته در الوهیّت خویش است. نفس آدمی از مرحله ی خام بودن تا کمال خویش راه درازی را طی کرده است. از امتحانات عدیده و مواقف آتشین بسیاری گذر کرده است. او اکنون با دریافت گوهر الهی خویش، حقیقت ناب وجودش را به ظهور رسانده و در بهشتی مسحورکننده آرام گرفته است. نفس مطمئنه همان نفسی است که تسلیم محض است، نفسی است که از خواسته های محدود خود دست شسته و با رضایت تمام، خواست کل کامل را پذیرا گشته است. نفس مطمئنه نفسی است که از پوسته ی منیّت خویش بیرون آمده و با پذیرش خِرَد نامتناهی، نور الوهیت اش را به جهان تابانده است. نفس مطمئنه دگر “من” نیست، محدود نیست، یک تن نیست، همه است، یک تمامیت مقدس است. نفس مطمئنه خود یک کل به آزادی رسیده است. “نفس مطمئنه”، معجزه ی تسلیم و محصول کیمیاگرانه ی آن است.

314- “و اِذا حَکَمتُم بَینَ النّاسِ اَن تَحکُمُوا بِالعَدلِ”
(هنگامی که بین مردم حکم می کنید به عدالت حکمرانی کنید!)

عدالت، یک هماهنگی پویا و زنده است. عدالت در زندگی، مفهومی انتزاعی و ثابت نیست، بلکه امری پویاست که متناسب با زمان و مکان و ظرفیت های واقعی هر دوره به پیش می رود. عدل، عین هماهنگی با جریان حیات است. ظلم، عین ناهماهنگی است. هماهنگی، آبادی به بار می آورد و ناهماهنگی، ویرانی. حاکمان خردمندی که این نکته را دریافته و بدان عامل اند، هماهنگ ترین ها با جریان حیات اند. و خردمند کسی است که خالی از توهّم و خیالبافی است، او یک انسان واقعی است، کسی است که در “حال” است و با واقعیت های زنده سیر می کند. چنین کسی را عادل زنده گویند، کسی که تصمیماتش همواره هماهنگ با جریان هستی است. لذا حاکم عادل، انعطاف دارد. فرامین او متناسب با موقعیت های مختلف همچو کفه های ترازو متحرک و دقیق، و تصمیماتش هماهنگ با واقعیات روز است. چه آبادی و برخورداری بهینه از نعمات، تنها با عدالت زنده، پویا، و هماهنگ، محقق شدنی است.

315- “اَلَّذِینَ هُم عَنِ اللَغوِ مُعرِضُونَ”
(اهل ایمان کسانی اند که از “لغو” دوری می کنند!)

“لغو” فقط سخن بیهوده نیست. آن حیطه و مصادیق بسیار دارد. احساسات و عواطف بیهوده، افکار و خیالات بیهوده، عادات و عملکرد بیهوده، همه و همه از مصادیق آنند. از منظری “لغو”، هر آنچه را که “مُلغا” شده گویند. هر دو از یک ریشه اند. پرداختن به فکر ملغا شده، دامن زدن به گذشته ی ملغا شده، رفتن به راه ملغا شده، همه تحت عنوان لغو معنا می یابند. و این دنیا چون نیک به آن بنگری، مملو از لغو است. سِرشتش اینگونه است. تو تنها در کیفیت بهشتی اثری از لغو نخواهی یافت؛ “لا یَسمَعُونَ فِیها لَغوَاً و لا کِذّاباً”! و این کیفیت متعالی از حیات، خاص کسانی است که از جلوه گری های دنیا گذشته و در بی خواهشی و بی آرزویی سکنا گزیده اند. و به عبارتی دیگر میتوان گفت؛ “آن که خود حقیقی اش نیست در لغو است.”

316- “وَ عِدهُم وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیطانُ اِلّا غُرُوراً”
(وعده شان بده! بدانید که وعده های شیطان جز فریب نیست!)

وعده پردازی و وعده دهی از خصلت های بارز شیطان است. نیروهای حق نیاز به وعده پردازی ندارند، چه آنها نقد کار می کنند و در حال زندگی می کنند. هشیارند و واقعیت ها را می بینند. حتی اگر قولی دهند آن قول قطعی است، شدنی است، می بینند که می گویند. اما آن که همواره وعده هایش سرکاری است، غیر واقع است، بدون شک از اصحاب شیطان است. یک سالک حق با وعده و وعیدهای بی اساس زندگی نمی کند، ذهنش را در اختیارشان نمی گذارد، فرصت ناب زندگیش را به پای وعده ها و آرمانهای پوچ تحقق نیافتنی نمی ریزد. یک سالک، مؤمن است و مؤمن با نور خدا می بیند “المُؤمِنُ یَنظُرُ بِنُورِ الله”. و آن کس که هستی را با چنین نوری ببیند، آینده برایش روشن است، اَظهَرُ مِنَ الشَّمس است، پس فریب وعده ها و القاءات شیاطین را نمی خورد. این حمقاء هستند که همواره با وعده های شیطانی سیر می کنند و دلخوشند. چه آنها ذهنشان را کاملاً در اختیار شیطان این سلطان وعده پردازی گذاشته اند.

317- “یَمحُو اللهُ ما یَشاءُ”
(خداوند آنچه را بخواهد محو می کند!)

بگذار هر آنچه که در جریان زندگیت غیر ضروری است، بدست خداوند محو شود. راضی باش. بسیاری از چیزها غیر ضروری اند. بسیاری از روابط، نامفیدند. بسیاری از خواستن ها، درد سرند. بسیاری از داشتن ها، بازدارنده اند. هم خود را و هم ماجراهای زندگیت را بدست عالِم کل بسپار. این بهترین و آرامترین نوع حیات است. در اختیار عالِم غیب و شهود قرار بگیر و بگذار هر آنچه را که رفتنی است، بِبَرَد. بسیاری از دست دادن ها، عین پیروزی اند، عین خلاصی اند. خداوند، خیر مطلق، و آگاه از نهان و آشکار است. خوب می داند چه چیز و چه کس، در زندگیت، کی بیاید و کی برود. نسبت به جریان هستی پذیرا باش، و بجای اندوه و حسرت، چشم مشاهده گرت را بگشای. آنگاه خواهی دید که هیچ حقیقتی را از دست نداده ای، و در یک بی نیازی مسحورکننده مقام گرفته ای.

318- “فَاِنَّهُ یَعلَمُ السِّرَّ وَ اَخفَی”
(او، سرّ و مخفی تر از آن را میداند!)

“سِرّ” را اگر راز پنهان بگیری، “مخفی تر” از آن کدام است؟! ممکن است سالکی سرّ خود یا دیگری را بداند، اما مخفی تر از سرّ چیست که بداند؟! ای دوست، در عمق وجود آدمی مجموعه نیروهایی پنهان است که هنوز فرصت ظهور نیافته اند. نه خود شخص از چندی و چونی آنها مطلع است و نه دیگری. گویی در عمق تاریک وجود، خبرهایی است که هر کدام منتظر موقعیتی مناسب برای بارز شدن خویشند. “اَخفَی” (مخفی تر)، آن است که وقتی به ظهور رسد و در وجودت بارز گردد، حتی خودت نیز متعجب شوی. زیرا از چنین توانی در وجودت غافل بوده ای. چه تنها این خالق است که میداند در سِرشت مخلوق چه نهاده است. او از همان فطرتی برخوردار است که خالق برخوردار است. اینگونه استعدادها و توانمندی ها در عمق قلب آدمی، همانجا که مهبط نزولات الهی است، مستتر است. سالکان واصِل، به اذن ربّ شان، با برداشتن حجابهای نفسانی و خروج از ذهن محدود بشری، به این گنجینه های عظیم باطنی دست می یابند.

319- “ذلکَ بِما قَدَّمَت اَیدِیکُم”
(آن عذاب به سبب دستاورد خودتان است!)

ما هر رنج و عذابی که می کشیم حاصل دستاورد خودمان است و خداوند نسبت به بندگانش ستمکار نیست “وَ اَنَّ اللهَ لَیسَ بِظَلّامِِ لِلعَبید”. ظلم را به خداوند بخشنده و مهربان نسبت مده که آنچه که می کشیم ماحصل تصمیمات و عملکرد خودمان است. تجسم اندیشه های تاریکی است که در روند زندگی به آن دامن می زنیم. و آدمی همواره با ثمره ی همان چیزی روبرو می شود که به آن باور دارد. شرک و خودپرستی جز میوه ی تلخ زَقُّوم نخواهد داشت، تکبّر جز به آتش مذلّت نمی انجامد، و بی عدالتی جز به فقر و نکبت و قهر منجر نخواهد شد. این یعنی ما همواره کاشته ی خود را درو می کنیم. حال اگر بشر بخواهد از این رنج خودخواسته بِرَهَد، چاره ای ندارد جز اینکه دست از اندیشه های تاریک و نفسانی خود بردارد. چه با تغییر شعور، بدون شک زندگی تغییر خواهد کرد. زیرا بین “شعور” و “زندگی” رابطه ای قطعی و مستقیم بر قرار است.

320- “تَجرِی بِاَعیُنِنا”
(زیر نظر ما جریان می یابد!)

ترجمه ی فوق الذکر یک ترجمه ی متعارف از به جریان افتادن کشتی نوح(ع)، تحت نظر الهی است. میتوانی همین معنای ساده را بگیری و بگذری! چه اغلب نیز همین معنای عادی را گرفته اند. اما کلمه “بِاَعیُنِنا” (به چشم ما، یا به نگاه ما) به نکته باطنی عمیق تری اشاره دارد. چشم خدا کدام است؟! بر اساس کدام چشم باید کار کند؟! حتی هنگام ساخت کشتی نیز به نوح (ع) فرمان می دهد که؛ “وَ اصنَعِ الفُلکَ بِاَعیُنِنا” (کشتی را به چشم ما بساز!)… ای دوست، برای رسیدن به چشم و نگاه الهی، باید چشم و نگاه خودت را بدور بیندازی. تسلیم محض شوی تا خود خداوند از چشمانت ببیند! و چنین مفهومی در احادیث قدسی نیز آمده است که؛ “آنکه محبانه تسلیمم شود، خود چشمش می شوم تا با آن ببیند، گوشش می شوم تا با آن بشنود، دستش می شوم تا با آن بگیرد!” ای دوست، هر عالَمی از عوالم، چشمی دارد مخصوص به خود! این چشم متعارف دنیوی، کاربردش همین امور دنیوی است، لکن چشم عاطفی و چشم ذهنی و چشم روحی و چشم الهی هر کدام حکایت خود و نفوذ خود را دارند. تصرف در چشمان امری است که مورد تایید قرآن است و در آیات متعددی به آن اذعان شده است. از جمله؛ “اِذِ التَقَیتُم فِی اَعیُنِکُم قَلِیلَاً و یُقَلِلُکُم فِی اَعیُنِهِم” (خداوند- آنها را در چشم شما اندک نشان داد و شما را نیز در چشم آنان اندک بنمود!) و یا “کانَت اَعیُنُهُم فِی غِطاءِِ” (چشمانشان در پرده است!). ای دوست، چشم دنیوی نوح نمی تواند آن کشتی اعجاب انگیز را بسازد! آن چشم الهی می خواهد! زیرا امر، امری الهی و خطیر است! اما نکته دیگر؛ بدان، هر پدیده ای در چشم و نگاه خداوند ظهور می یابد. حضرت “بصیر”، “ناظر” است، ظهور بخش است. ما همه در تصویر چشم حضرت علمی اش پدیدار گشته ایم. جریان یافتن کشتی نیز، وابسته به نگاه خداوند است. اگر خداوند چیزی را از نگاهش محو کند آن بیدرنگ نابود شده است، همچنانکه اگر در نگاهش آن را به حرکت وا دارد بیدرنگ به حرکت افتاده است! ای دوست، نگاه خداوند، عین عمل است، جریان زندگی و پویایی است. و بدان که مراقبه ی اصیل، چشم الهی تو را می گشاید، همچنانکه خود در آن حدیث قدسی شریف، فرموده است. چه “المُؤمِنُ یَنظُرُ بِنُورِ اللهِ” (مؤمن، به نور خدا می بیند!)

ادامه این محتوا یا لینک های دانلود را فقط اعضای ویژه می توانند مشاهده کنند. با کلیک بر روی دکمه زیر، عضو ویژه سایت شوید.

اشتراک گذاری این مطلب:

دیدگاهتان را بنویسید