فایل صوتی روش های کاربردی درسلوک

نکات قرآنی مسعود ریاعی

نکات قرآنی – بخش 36 – نکات 701 تا 720

(4 امتیاز)

701- “فَما لَنا مِن شافِعِینَ”
(پس شفاعت کننده ای برای ما نیست)!

“شَفع” به معنای جفت است. بر خلاف “وَتر” که فرد است. شفیع و شفاعت کننده، آن را گویند که در طلب مساعدت و یاری رساندن به کسی است. اما این کس هر کسی نیست. زیرا در معنای شفاعت، مفهوم جفت بودن و هم خوانی و هماهنگی مستتر است. واضح تر آنکه مابین شفاعت کننده و شفاعت شونده، سنخیتی وجود دارد.
این یعنی؛ کسی که سراسر زندگی و گفتار و کردار و اندیشه اش، مملو از خشونت است، کسی که وجودش سرشار از بی رحمی است، شفیع اش خدای بخشنده و مهربان نیست. زیرا عملکرد او هیچ سنخیتی با خدای بخشنده و مهربان ندارد. زیرا قاعده “اِن لا تَرحَم، لا تُرحَم”(اگر رحم نکنی، رحم کرده نمی شوی) در کار است.

شفاعت در قرآن به مفهوم، تنبلی و امید واهی و مفت خوری نیست. شفاعت کسی می شود که خود هم جنس و هم سنخ شفاعت کننده اش باشد. زیرا آنها با هم یک زوج روحانی را تشکیل می دهند. معنای شفاعت همین است. شَفَعَ العَددَ: یعنی؛ او را زوج قرار داد. “کانَ واحِداً فَشَفَعتُهُ بِآخَرَ”: یعنی؛ تک بود و من آن را به مثل خودش ضمیمه کردم، به مثل خودش قرینش ساختم”!
دریاب نکته را!
تو اگر بخواهی خدای خیرالراحمین شفیع ات باشد، باید لااقل بویی از رائحه ی رحمت از تو متصاعد باشد.
باید در زندگی ات مزه ی رحمت را به دیگران چشانده باشی. باید بارقه ای از صفت رحمت در وجود تو متجلی باشد، و آنگاه امید به شفاعت خیرالراحمین داشته باشی.

انسانی که سرتاسر زندگی اش خودخواهی و خودپرستی و سلطه گری و ترویج خشونت و اشاعه شرّ و آسیب و آزار رساندن به دیگران بوده است، آخر چه سنخیتی با خدای بخشنده و مهربان دارد که بخواهد با اسمی از اسماءش شفاعت شود!؟

ای دوست، اگر بدنبال شفیع هستی، باید از همینجا دست به کار شوی. باید از همینجا هم سنخ بودن خودت را به اثبات رسانی. باید بتوانی ببخشی. باید بتوانی گرفتاران را مساعدت کنی و آنها را از بند بِرَهانی.

اگر در آن روز عظیم، شفیع می خواهی، باید خودت به قدر وُسع ات، در زندگی ات نقش شفیع داشته باشی. و یادت باشد؛ این همجنس است که با همجنس پرواز می کند! خوبی با خوبی! مهر با مهر! شفاعت با شفاعت!

702- “رَبّ العالَمِینَ”
(پروردگار جهان ها)!

☆ “عالَمِین” را غالباً با توجیهی لغوی به “جهانیان” ترجمه می کنند. یعنی همه مخلوقات و پدیده ها. اما این عالمین را با توجیه مفهومی دیگری می توان به “جهان ها” نیز ترجمه نمود.

عالَمِین جمع مذکر سالم “عالَم” است. از این منظر این کلمه به جهان های متعدد اشاره دارد.

ابن عباس صحابی پیامبر اسلام(ص) در روایتی، به تعدّد جهان ها اشاره می کند و حتی قائل است چه بسا در هر کدام از این جهان ها ابن عباسی چون خودش وجود دارد. بیان چنین مطلبی شبیه چیزی است که امروزه فیزیکدانان جدید تحت عنوان جهان های موازی از آن سخن می گویند.

در کتب حدیث و در روایات بسیاری به انحاء مختلف به جهان های دیگر اشاره رفته است؛ از جمله در حدیثی که قاضی سعید قمّی در شرح کتاب توحید صدوق ج ۳ ص ۱۱۸۷ آورده که امام صادق(ع) فرمودند:
“آیا تو می پنداری که خداوند همین یک جهان را خلق کرده و غیر از شما بشری خلق نکرده است؟! آری قسم به خدا، که او هزاران هزار عالَم و هزاران هزار آدم آفریده که شما در میان آنها جزو آخرین هایشان هستید!”

و یا این روایت از امام (ع) که در البرهان ج ۱ ص ۴۸ وارد آمده است:
“خداوند عَزَّ و جَلَّ را هزار عالَم است که هر یک از این عوالم بیش از هفت آسمان و هفت زمین دارد، و در عین حال هیچ یک از اهل این عوالم، عالَمی غیر از عالَم خود را نمی شناسد!”

بیان اینچنین نکاتی تنها در منابع اسلامی دیده نمی شود، بلکه در کتب بسیاری از ادیان و مذاهب و مکاتب باطنی؛ از جمله کتب باستانی هندیان یعنی “وِدا” ها، کتب باستانی چینیان به ویژه مکتب تائو، و نیز در بسیاری از فرهنگهای اساطیری سرزمین های دور و نزدیک همچون شمن ها و سرخپوستان و غیره بدان اشاره رفته است.
فلذا قضیه وجود جهان ها، چیز تازه ای نیست که صرفاً با فیزیکدانان جدید، تحت عنوان جهان های موازی مطرح و عرضه شده باشد. بسیاری از الهیون و حکمای قدیم، به انحاء مختلف از آن سخن گفته و حتی برخی شان در نوشته ها و معراج نامه هایشان، به شهود برخی از این عوالم اذعان داشته اند.

حال باز گردیم به بیان نکته ای از مفهوم ربّ العالمین که مراد است.

ای دوست، در قرآن کریم، تسلیمی که مد نظر است، تسلیمی که تعلیم داده می شود، تسلیم بودن در برابر پروردگار جهان ها است. “اَسلَمتُ للهِ ربِّ العالَمِینَ”.

زیرا چنین تسلیمی از منظر قرآن، کامل، تمام، همه جانبه و نجات بخش است. زیرا در این کیفیت، تو تسلیم کسی هستی که تمامی جهان ها را ساخته و پرداخته و زیر نظر دارد. جهان هایی که در پیوند و ارتباط با یکدیگر قرار دارند. جهان هایی که یکدیگر را پوشش می دهند و بر یکدیگر تأثیرگذارند. و با آنکه هر کدام استقلال خود را دارند، با هم در یک هماهنگی فوق تصور به سر می برند. زیرا؛ اتفاق در هر عالَمی، تأثیرگذار بر عوالم دیگر است. آن عوالم چه با فاصله زیاد و چه با فاصله کم از هم، عوالمی در هم تنیده و منظم و سازمان یافته اند. آنچنانکه اگر فاصله برخی شان نسبت به دیگری حتی کمتر از اندازه قطر یک اتم باشد، مزاحمتی برای موجودیت شان ایجاد نمی شود…

ای دوست، تو وقتی تسلیم ربّ العالمین می شوی، به واقع تسلیم کل کامل شده ای. با تمامی جهان ها ارتباطی زنده و آگاهانه برقرار کرده ای. هماهنگ با تمامی جهان های پیدا و ناپیدا گشته ای. و بدینسان خود را در وحدتی مسحورکننده و در حاشیه امنیت قرار داده ای.

تسلیم ربّ العالمین بودن، پذیرش کل کامل است. آشتی با همه ی جهانها و پذیرش جریان اسراری و همه جانبه ی حیات است.
پروردگار جهان ها، کسی است که همه ی جهان ها را با تمام تفاوتی که دارند، اداره می کند و از هماهنگی آنها یک جهان کل و بزرگتر می سازد.
فلذا انسان تسلیم ربّ العالمین، انسان کل است. مربوط به همه ی جهان هاست. فرا جهانی است. همه ی جهان ها او را می شناسند. چنین کسی در هر عالَم پیدا و ناپیدایی، حضوری فعال و تأثیرگذار دارد. چه آنکه تسلیم ربّ العالمین است، رائحه از ربّ العالمین دارد. و خود جهانی می شود بر فراز همه ی جهان ها.

703- “حمد(۵۲) از آنِ خدا(۱) است”
[نگاهی از منظر اعداد به الحمد لله]

“اَلِف” هم ۱ است هم ۱۰۰۰، زیرا “اَلْف”(هزار) نیز هست. هم اول است هم آخر. حروف الفبا نیز با “ا” آغاز و با “یا” یعنی باز با “ا” خاتمه می یابد. “اِیّا”، اول و آخر است. “اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعِینَ”؛ این تنها وجودی است که قابل پرستش است و تنها وجودی است که باید از او یاری طلبید. در حکایت های اساطیری از “اَیا” به عنوان خدای خدایان، خدای آسمان‌ها و منشأ هستی یاد شده است. از این منظر، هستی با الف آغاز و به الف ختم می گردد. این اشاره به دور هبوط و صعود است که به واسطه “ب” در پیاله “ن” یعنی در جهان هستی به انجام می رسد. “ب” و “ن”، یعنی بن(۵۲)، به تبعیت از الف اصلی(ا)، کِشت الف(۱۱۱) می کند. یعنی خداگونه بار می آورد. و این کیمیاگری حمد(۵۲) مقتدر است که تنها از آنِ خدای یگانه(۱) است نه کس دیگر. قرآن می فرماید؛ “فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ” (کسانی که به او -یعنی همان “بِهِ” (۵،۲)- ایمان آورند) “وَ عَزَّرُوهُ” (و گرامی اش بدارند) “وَ نَصَرُوهُ” (و یاری اش کنند) “وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی اُنزِلَ مَعَهُ اُولئِکَ هُمُ المُفلِحُونَ” (و از نوری که به همراهش نازل شده پیروی کنند، چنین کسانی همان رستگارانند). ای دوست، “حمد” (۵۲) یک تجلّی بزرگ است که خود برخوردار از تجلیات عدیده است. آن اشاره به وجودی زنده و کارآمد است. اولین آیه بعد از بسم الله الرحمن الرحیم است. آن را واژه ی صرف مپندار. آن نوری ظهور یافته و دست اندر کار فعلی بزرگ است. محمد (ص) دارای “حمد”(۵۲) است. ریشه از آنجا دارد. بدان که مسیح(ع) با ۲ ماهی و ۵ نان، هزاران نفر را سیر کرد! ایلیا(۵۲) نیز با چنین قدرتی مرده را زنده نمود! زیرا حمدی که فقط و فقط از آنِ خدای یگانه است، کارش کارستان است. این حمدِ زنده ی هفت آیه ای (۵+۲)، بسیار شگفت و اسراری است. میمیراند و زنده می کند. هم پاک کننده و هم آبادکننده است. هر صلاتی با آن راست و درست آید… ای دوست، بدان “الحمد لله”، ذکر سالکان فرهیخته ای است که همواره تسلیم محض اند و جز اراده ی او را طالب نیستند. همان کسانی که وجه خود را به او تسلیم نموده و عاشقانه خواهان وجه اویند. چه خود در حدیثی قدسی فرموده: “کُن لِی اَکُن لَکَ”(برای من باش تا برای تو باشم)!
[لفظ “کُن نیز باز (۵۰ + ۲۰) است!]

704- “ما اَنزَلنَا عَلَیکَ القُرآنَ لِتَشقیٰ”
(ما این قرآن را بر تو نازل نکردیم تا خودت را به سختی بیندازی)!

قرآن برای سختی و مشقت و دردسر نازل نشده است. کسانی که به بهانه قرآن، هم بر خود سخت می گیرند و هم بر دیگران سختی تحمیل می کنند، از روح پیام قرآن بی خبر اند. قرآن کریم کتاب سختی و مشقت نیست. زیرا در دین خدا هیچ حَرَج و سختی نیست. آن کاملاً مطابق با فطرت آدمی است. انسان با آن راحت است. با آن احساس امنیت می کند. آن برداشتی که به سختی و مشقت دامن می زند و بجای ایجاد آرامش و امنیت، مدام اضطراب و نگرانی به بار می آورد، دین خدا نیست. “ما اَنزَلنَا عَلَیکَ القُرآنَ لِتَشقیٰ”. این قرآن برای سختی و به مشقت انداختن نازل نشده است. قرآن یک تذکره و پند است؛ “تَذکِرَةً لِمَن یَخشیٰ”؛ آن پندی است برای هر آن که بیمناک است”! دقت کن که چه می فرماید؛ آن برای رفع بیم و اندوه است! زیرا کتاب شفا و رحمت است. ای دوست، بدترین برداشت ها از قرآن، برداشت های سختی ساز و مشقت باری است که مردمان را به سختی و مشقت در زندگی می کشانَد. قرآن، “اَحسَنُ الحَدِیث” است. بهترین سخن است. پس باید همواره بهترین معنا و تفسیر را از آن استخراج نمود. تفسیر زندگی، تفسیر دوستی و مروّت، تفسیر وحدت و مدارا و همدلی. تفسیر راستی و درستی. تفسیر ها و برداشت های مشقت بار و زندگی گیر، “اَحسَنُ تَفسِیراً” نیست. تفسیر های مبتنی بر نفرت پراکنی و کینه توزی و خشونت پروری، “اَحسَنُ تَفسِیراً” نیست. آری “مَا اَنزَلنَا عَلَیکَ القُرآنَ لِتَشقَیٰ”! و یادت باشد که بفرموده قرآن؛ “همواره از بهترین آنچه که از سوی پروردگارتان نازل شده، پیروی نمایید”؛ “وَاتَّبِعُوا اَحسَنَ مَا اُنزِلَ اِلَیکُم مِن رَبِّکُم”! پس همواره بهترین ها را دریاب. بهترین ها را عامل باش. تبعیت از بهترین ها را به تو امر کرده اند. و تو بهترین ها را در بسم الله الرحمن الرحیم خواهی یافت.

☆ از پیامبر خدا (ص) پرسیدند: کدام دین، نزد خدا محبوبتر است؟!
فرمود: “دین راستینِ آسانگیر”
پرسیدند: حنیف چیست؟!
فرمود: “آسانگیر”
سپس فرمود: “اسلام فراخ و پر ظرفیت”
مسند ابن حنبل ج ۱ ص ۵۰۸

☆ پیامبر اسلام (ص):
“خداوند متعال برای این امّت، آسانی پسندیده است و سختی و دشواری را برایش خوش نداشته است”(و این جمله را سه بار تکرار فرمودند)
المعجم الکبیر ج ۲۰ ص ۲۹۸

☆ پیامبر اسلام (ص):
من و اُمّتم، از تکلّف و سختگیری بیزاریم.
تفسیر الثعلبی ج ۸ ص ۲۱۸

☆ پیامبر اسلام (ص):
از سختگیری در دین بپرهیزید، زیرا خداوند آن را آسان قرار داده است.
کنز العُمّال ج ۳ ص ۳۵

☆ پیامبر اسلام (ص):
خداوند مرا برای رنج دادن دیگران، یا رنج دادن خودم بر نینگیخت، بلکه مرا به عنوان “معلمی آسانگیر” بر انگیخت.
صحیح مسلم ج ۲ ح ۲۹

705- “یا نارُ کُونِی بَردَاً وَ سَلامَاً”
(ای نار، سرد و سلامت باش)!

نار را نباید از بین برد. آن یک نیروی کارآمد است. آن را باید مهار زد. تبدیل کرد. این کاری است که خداوند در این آیه می کند. آن را با قاعده ی کُن، تجزیه می کند به خنکی و سلامتی! و چون این شود؛ اکنون نار چیز دیگری است. چونان قبل ویرانگر نیست. بلکه در خدمت است. زندگی بخش و شادی آفرین است.

نار را با نور خدا می توان به نور حیات و سازندگی تبدیل کرد. نفس شیطانی را که ناری است می توان با سلوکی پیگیر به تسلیم در آورد و مسلمانش نمود. می توان نرم و پذیرایش کرد. مهارش زد. و به کارش گرفت. می توان آن را از یک نیروی مخرب به نیرویی سازنده تبدیل نمود. و آنگاه تو در بهشتِ بَرد و سلام خویش قرار گرفته ای. زیرا از سلطه ی یک نیروی افسارگسیخته بدر آمده، و بی آنکه آن را از بین ببری، به خدمتش گرفته ای.

نکته ی آموزنده این آیه، تبدیل نار به نور حیات و شادکامی است. نار به بَرداً و سَلاماً تبدیل شدنی است. [قاعده ای عددی و البته قرآنی نیز مؤید آن است که در این مجال جای بیانش نیست].

ای دوست، یک سالک، نار شهوت و شهرت و شرارت و خشونت و آز و حسد و فریبکاری را مهار می زند. او اجازه ی شعله ور شدن به آنها نمی دهد. اجازه نمی دهد که نیروهای نفس شیطانی در سرزمین وجودش جولان دهند.
بلکه آنها را به تسلیم وا می دارد و تمامی نیروهایشان را به خدمت روح خویش در می آورد.
این همان جهاد بزرگ است که سالکان باید از آن ظفرمند برون آیند. ای دوست، تبدیل نار به بَرد و سلام، یک کیمیاگری باطنی است. آن عروج از لایه ی پست حیات به لایه ی برتر حیات معنا می دهد.

706- “فَاَمَّا مَن اَعطَی وَ اتَّقَی”
(و اما آن که عطا کند و تقوا ورزد)!!

و اکنون چند ترجمه ی مفهومی از این آیه شریفه:

– آن که به دیگران عطا کند، به واقع حافظ خود است. به صیانت خود اقدام نموده، زیرا دیگران خودِ اویند در جلوه ای دیگر.

– آن که عطا کند و از منّت گذاشتن پروا نماید… زیرا منّت و آزار رسانی، از بین برنده ی خاصیت و برکات عطایاست.

– آن که جانش را به اخلاص بر کف دست نهد، در حقیقت آن را صیانت کرده است! مسیح (ع) فرمود؛ آن که بخواهد جانش را حفظ کند، آن را از دست داده است و آن که جانش را در طبق اخلاص نهد، آن را بدست آورده است.
‌‌
– عطا کردن و پرهیزکاری در یک راستا عمل می کنند. عطا کردن، دل کندن است. آن که عطا کند، دل کَنده است.
– عطا کردن بدون تقوا و پرهیزکاری، یک معامله و گاه یک فریب است. عطاکننده ی واقعی، تقوا پیشه است. و تقواپیشه، عطاکننده ی واقعی است.
– حقیقت عطا کردن و تقوا داشتن، واحد است. همچون درختی با دو تنه که از یک آب می نوشند و با هم بار می دهند. هم دست و هم داستان اند. آنها یکدیگر را پوشش می دهند.
– دادن و عطا نمودن، خود نوعی صیانت است. رهایی از چیزهاست. همچنانکه گرفتن و داشتن و انباشتن، گرفتاری و دربندی است. ضد تقوا و ضد رهایی است.
– اول عطا کننده(مُعطِی) و تقواپیشه، خودِ خداست؛ “وَ هُوَ اَهلُ التَّقوی وَ اَهلُ المَغفِرَة”! و نیز تجلّی او، وجه الله، انسان کامل است.
– عطا کردن، رها کردن است. رها کردن، رها شدن است. تا رها نکنی، رها نشوی. تقواداران، رهایی یافتگان اند.

707- “اِمتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُم”
(خداوند قلب هایشان را امتحان نموده است)

یک سالک برای اهل راز شدن، باید امتحانات عدیده ای را پشت سر گذارد. امتحاناتی که گاه بسیار خوفناک و هراس آور است. اینطور نیست که به هر کس که از راه برسد، رموز و اسرار هستی را بر ملا کنند. زیرا آگاهی از حکمت ها و رموز هستی، اقتدار می آورد و کسی که بر نفس اش مسلط نیست، موجودی خطرناک و خطرساز است و باید از حکمت اسرار به دور نگه داشته شود. این سنتی دیرینه است و بسیار سنت بجایی است.

باید در مرحله مرحلهٔ زندگی امتحان پس داد و خداوند امتحان کننده ای قهار است.
از ابتدایی ترین و ساده ترین امتحانات برای سالکی که طالب حقیقت است، آن است که گاه تمام تکیه گاه های مادی خود را از دست می دهد و دوره ای به استیصال و فقر مفرط دچار می شود.
آیا او موفق خواهد شد که امیدش را از اشیاء منقطع سازد؟! یا هنوز بندهٔ داشتن هاست؟!

گاه دچار تنهایی مفرط می شود آنچنان که خود را در صحرایی بیکران، بی کس و بی یاور می یابد. آیا می تواند روی پای خود بایستد؟!

گاه در رؤیاهایش – چه رؤیاهای بیداری و چه رؤیاهای در خواب- با موجودات عجیب و خوفناک روبرو می شود. آنچنان که نزدیک است قالب تهی کند.

گاه خود را در میدان جنگ و ستیزی عجیب می یابد که از هر سو در محاصره نیروهای تاریکی است. آیا او شجاعت ذاتی اش را بدست می آورد؟!

گاه به او رازی گفته می شود که چندان مهم نیست اما به او طوری القا می شود که بسیار مهم و حیاتی است! آیا او می تواند در مقابل وسوسه ها طاقت بیاورد و آن را -نه در بیداری و نه حتی در رؤیایش- برای هیچ کس افشا نکند؟! آیا او به عهد و پیمان پایبند است؟!

گاه به او چیزی نقد می دهند مثلاً کلمه یا کلید واژه ای که برای رفع معضلی کارگشاست اما به او گفته می شود حق ندارد برای خودش از آن استفاده کند. آن صرفا برای خدمت به دیگران است. آیا او می تواند امانتدار باشد و تحت فشار های زندگی از راز و رمز به ودیعت داده شده، سوء استفاده نکند؟!

گاه به او قدرت می دهند و بر کس یا کسانی مسلط اش می کنند. آیا او می تواند بخشنده و مهربان باشد؟! می تواند منصفانه و خالی از خشونت رفتار کند؟! …

آری، اهل راز شدن و خدمتگزار راستین خدا گشتن، سلوک می طلبد. مراحل گذر دارد. تطهیر می خواهد. مُخلَص می طلبد. تسلیم محض و خالی بودن و بی خواهشی و بی آرزویی پایه آن است.

708- “أَتَعبُدُونَ ما تَنحِتُونَ”
(آیا چیزهایی را که خود می تراشید، بندگی می کنید؟!)

مفسران غالباً این چیزهای تراشیده شده را صرفاً همان بت های تراشیده شده از سنگ و چوب دانسته اند. اما اینطور نیست.
این آیه شریفه فراتر از این ساده انگاری هاست.

بت ها و معبود های دروغین تراشیده شده تنوع بسیار دارند. بت های ذهنی، بت هایی که در ذهن مان می تراشیم، خود از خطرناک ترین و ویرانگرترین بت هایند.
بسیاری از ما غُلُو می کنیم و در ذهن هایمان از این و آن بت می تراشیم و آن گاه به اطاعت شان تن می دهیم. ما با برداشت هایمان از هستی و از متون مقدس مدام مفاهیمی را می تراشیم که حقیقت ندارند و صرفاً تصورات ذهنی مایند.
ما با تیشه ی احساس و خیال، مدام تصاویری وَهمی و غیر واقع می تراشیم و آنها را به مرور باور کرده، راست می انگاریم و بندگی می کنیم.

ما با اندک معلومات مان هر روزه چیزهای باطل بسیار می تراشیم. تصوراتی خیالی و ناصواب از خدا و فرشتگان و بهشت و جهنم و قیامت می تراشیم و اسم برداشت هایمان را عقیده می گذاریم و آنها را عبادت می کنیم.

امروزه بت های ما فقط از سنگ و چوب تراشیده نشده اند، بلکه از جنس فکر و خیال، از جنس باور و عقیده، از جنس خودبزرگ بینی و خود حق پنداری، از جنس قدرت و سلطه طلبی، از جنس شهوت و شهرت پرستی، از جنس حسد و بخل و کینه و دشمنی و خشونت طلبی تراشیده شده اند.

ای دوست! این ذهن تاریک اندیش، کارخانه ی عظیم بت تراشی است. تعطیلی ندارد. مدام بت های جدید می تراشد. نو به نو و هر کدام مدرن تر از قبلی…

پروردگارا، نورا، وجودا، ما را از شر همه ی بت های تراشیده شده خلاص کن و توفیق حق پرستی و یگانگی را نصیب مان فرما، برحمتک یا ارحم الراحمین.

709- “قُوا اَنفُسَکُم”
(نفس هایتان را صیانت کنید)!

قوّت نفس در پاکیِ آن است. نفس هر چه پاکتر و بی خواهش تر شود، قوی تر و قوی تر می گردد. تبدیل به نفس الهی می شود. نفس قوی، می تواند بر اجسام تاثیر بگذارد. و نفس اَقویٰ می تواند علاوه بر اجسام، بر نفوس دیگر نیز تاثیر گذارد. و بالعکس؛ نفسی که ضعیف است حتی از اجسام هم تاثیر می پذیرد. چنین نفسی به هر چیز که بنگرد تحت تاثیر قرار می گیرد. فلذا کلیه واکنش ها و گفتار و رفتارش تحت تاثیرات است. این یعنی آزاد نیست و اراده ی آزاد ندارد. کار مهم سالک آن است که نفس خود را از تاثیرات بدر آورد. دوره ای به سکوت همه جانبه رفتن، برای همین است. باید از شرّ تاثیرات خلاص شد. یک سالک هر چه در این روند موفق تر شود، به نفس مطمئنه نزدیکتر شده است. اقتدار واقعی در نفس مطمئنه است. نفس مطمئنه تحت تاثیر هیچ سحر و جادو و نیرنجات و طلسمات واقع نمی شود. زیرا چنین نفس پاک و زلالی همواره چونان آینه ای شفاف تمامی تاثیرات مخرب را به صاحبانش باز می تاباند. نفس مطمئنه فریب هیچ جلوه ای را نمیخورد. او خود جلوه ای تاثیرگذار از “حق” است.

710-“خَیرُ الرّازقِینَ”
(بهترین روزی دهندگان)

– خدا را از آن رو خیرُالرازقین گفته اند که حتی روزی کافر را نمی بُرَد. او برای روزی رسانی اش خوب و بد نمی کند. خداوند روزی رسان همه است، چه باورش داشته باشند چه نداشته باشند. زیرا “خیر” فراتر از خوب و بد است. صیغه مبالغه است. او روزی رسان همهٔ مخلوقات خویش است؛ حال تو چه برخی را خوب بدانی و برخی را بد. برخی را مؤمن بنامی و برخی را کافر. هیچکدام از این اصطلاحات مانع روزی رسانی خدا نیست. همه روزی خوار اویند. مخلوق -هر چه و هر که باشد- باید روزی اش را دریافت کند. زیرا خالق او را خلق کرده است! ای دوست، کسانی که نان بُری می کنند، کسانی که برخی دیگر را صرفاً بخاطر فکر و باور و عقیده شان، از رزق و روزی خداداده شان می اندازند، دورترین انسانها نسبت به اخلاق الهی اند. مانع رزق شدن، یک ظلم فاحش است و خداوند خود حسابرس ظالمان است.
پروردگارا، نورا، وجودا، مدد کن تا ما هیچگاه و لو آنی از اصحاب “یَمنَعُونَ الماعُون” نباشیم.

برحمتک یا ارحم الراحمین.

711- “وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الاِنسَ اِلّا لَیَعبُدُونِ”
(جن و انس را خلق نکردم جز آنکه عبادتم کنند)!

☆ بسیاری می پرسند؛ خب که چه؟! این همه خلق کرده است که فقط او را عبادت کنند؟! این چه فایده ای دارد و چه رشدی بر آن مترتب است؟!
پس اگر حقیقتاً بدنبال جوابی، خوب دقت کن که در همین یک آیه، نکاتی ظریف و سرشار از آزادی نهفته است. به واقع این آیه ی آزادی است. خداوند دارد راه رهایی و آزادی و آزادگی را نشانت می دهد. او تو را آزاد و فارغ از بندگیِ کثرات می خواهد. چه ما در این جهان کثرت و پر رنگ و لعاب، بنده ی همه چیز گشته ایم؛ بنده ی پول، بنده ی قدرت، بنده ی شهوت، بنده ی حماقت و جهالت، بنده ی حاکمان ظالم، بنده ی دانش های مخرب و ویرانگر، بنده ی احساسات ناپاک، بنده ی برداشت های ناصواب، بنده ی آرمان های توهّمی، و از همه مهمتر بنده ی ذهن تاریک اندیش مان گشته ایم. ما عملاً اسیریم. بنده ی دیگر چیزها ایم. ما آزاد نیستیم. زیرا هر کدام مان در این دنیای پر برخورد بنده ی چیزی یا کسی گشته است. و اکنون قرآن کریم، آن هم در این تک آیه ی شریفه، قاعده ای حیاتی و نجات بخش را بیان می کند؛ و آن اینکه؛ تو با بندگیِ خدای واحد مطلق، خدای آزاد و نامتناهی، از بندگیِ هر کس و هر چیز دیگر، خلاص می شوی، رها می گردی، آزاد می شوی. این آیه بیانگر قاعده ی آزادی است. تو با پرستش خدای مطلق آزاد، شبیه او می شوی. به اخلاق او آراسته می گردی. بندگیِ خدای آزاد، آزادی می آورد. زیرا هر که را بپرستی، شبیه همو می شوی. در علل الشرایع(ص ۹ ح ۱) روایتی از امام حسین(ع) نقل شده که ایشان بر همین نکته تاکید فرموده اند: “ای مردم! خداوند جَلَّ ذِکرُهُ بندگانش را نیافریده، جز برای آن که او را بشناسند و چون او را شناختند، عبادتش کنند و چون عبادتش کردند، با عبادت او، از بندگیِ جز او، بی نیاز شوند”! ای دوست، خداوند تو را در این آیه، به آزادی دعوت کرده است. آیا او را لبیک خواهی گفت؟!

712- “وَ نَذکُرَکَ کَثِیرَاً”
(و تو را بسیار یاد کنیم)!

ای دوست، یادکرد خدا، یادکردی همه جانبه است. تو وقتی به عظمت هستی می نگری، در حال یاد کردن اویی. وقتی کسی را خالصانه کمک می کنی، در حال یاد کردن اویی. وقتی به عهدت وفا می کنی، در حال یاد کردن اویی. وقتی بخاطر برخورداری و آرامش دیگران از حق خودت می گذری، در حال یاد کردن اویی. وقتی به راستی و درستی تسلیم می شوی، در حال یاد کردن اویی. وقتی گواهی و شهادت راست می دهی -و لو بر علیه خودت- تو در حال یاد کردن اویی. وقتی بتوانی رشوه بگیری و رانت بخوری، اما این کار را نکنی، تو در حال یاد کردن اویی. وقتی دخالت در امور دیگران نمی کنی و آزار نمی رسانی، تو در حال یاد کردن اویی. وقتی به مخلوقات خدا آسیب نمی رسانی و حرمت حیات و محیط زیست را پاس می داری، تو در حال یاد کردن اویی. وقتی بتوانی ظلم کنی و حق دیگری را پایمال کنی، اما مرتکب آن نشوی، تو در حال یاد کردن اویی. وقتی خالصانه عشق می ورزی، تو در حال یاد کردن اویی…
ای دوست، یادکرد خدا، فقط به زبان نیست. آن قلمرویی وسیع به وسعت زندگی و تمامیت آن دارد. بدان در هر کاری که وارد می شوی، در آن یادی از خدا هست. پس از آن غافل مشو!

713- “الَّذِینَ یَختانُونَ اَنفُسَهُم”
(کسانی که به خود خیانت می کنند)!

خیانت به خود از بدترین انواع خیانت است. آن یک حماقت بزرگ و خودزنی سفیهانه است.

در این نوع از خیانت؛ می دانی که راست چیست و حق کدام است اما دروغ می گویی و به باطل دامن می زنی.
می دانی که راه خیر و روشنی کدام است اما به بیراهه های تاریک می روی و می رانی.
می دانی که اجبار و خشونت به رستگاری منجر نمی شود اما همچنان خشونت می ورزی.
می دانی که برداشت و قرائت ات از دین خدا، نابجا و مخرب و ویرانگر است اما همچنان بر آن اصرار می ورزی.
می دانی که این عمل یا قضاوتت، خدا را محبوب دل ها نمی کند بلکه انزجار و نفرت بیشتر به بار می آورد، اما باز مرتکب می شوی…

آری، در خیانت به خود، تو قلباً خیر و خوبی را می شناسی اما همواره خلاف آن گام می نهی. و چنین کاری پیش از آن که خیانت به دیگران باشد، خیانت به خود است. خیانت به فطرت پاک الهی خویش است. فطرتی که بر توحید و عشق و رحمت واسعه بنا شده است.

بدان که خداوند خائنین به خود را دوست ندارد و سرانجام شان به فلاح و رستگاری منجر نمی شود.

ای دوست، به فرموده این آیه شریفه هیچگاه از کسانی که به خود خیانت می کنند، حمایت مکن، که تو نیز به آتش شان خواهی سوخت؛ “لا تُجادِل عَنِ الَّذِینَ یَختانُونَ اَنفُسَهُم” (هیچگاه از کسانی که به خود خیانت می کنند، حمایت مکن)!

714- “وَالله جَعَلَ لَکُم مِن بُیُوتِکُم سَکَناً”
(و خداوند از خانه هایتان جایگاهی برای سکون قرار داده است)!

“رهایی از تأثیرات”

– پس به خانهٔ قلبت برو. حقیقت وجودی تو آنجاست.
خانهٔ خودت را دریاب و خانه های دیگر را رها کن!
چه هر سالکی اگر خواهان حقیقت خویش است باید دوره ای را در سکون و خاموشیِ خانه خویش بسر برد تا خود را از تحت تاثیرات دیگران بِرَهاند.
این دوره ای ضروری است و آثارش مستمر. سکونت در خانهٔ خودت! به دور از تاثیرات! چه تنها در این کیفیت است که می توان خود را از انواع شرطی شدگی ها خلاص نمود و خودیت خویش را بی پیرایه دید.

اکنون ما آزاد نیستیم زیرا ذهن ما، احساسات و عواطف ما، همواره تحت تاثیرات نیروهای دیگر عمل می کنند.

ما توهّم آزادی داریم نه خود آن را. زیرا لازمهٔ آزادیِ واقعی خروج از انواع تاثیرات و اسارت های نامرئی است. ما در خانه قلب خودمان زندگی نمی کنیم. در اتاقک های تاریک افکار و اوهام و آرمان های پوچ بسر می بریم. و دقیقاً از این روست که سکون و آرامش نداریم.
ما از خانهٔ قلب مان دور افتادیم. آنچنان دور که حتی به یاد نمی آوریم که خانه ای در همین نزدیکی داریم! ما در اختیار خودیت خودمان نیستیم، در اختیار تأثیرات این و آن ایم.

حال آن که ارادهٔ آزاد آن کس دارد که اسیر و بردهٔ تاثیرات نباشد. پس هر چه زودتر به خانه ات باز گردد. به تسلیم در خانهٔ قلب خویش باش. همانجا که عرش خدای رحمان است. آنجاست که خدا برایت سکون و آرامش حقیقی گذاشته است. به سکون خانهٔ خود وارد شو!

ای دوست، سکون و خاموشی و بی عملی به معنای سالکانه اش یعنی رهایی از هر نوع اسارت مادی و معنوی. یعنی گذر از کَونَین. یعنی عبور از جهنم و بهشت. یعنی خود شدن و روی پای خود ایستادن و با فطرت الهی خویش روبرو گشتن.

715- “وَ أَیَّدناهُ بِرُوحِ القُدُسِ”
(او را به روح القُدُس، پشتیبانی کردیم)!

– برخی را فقط روح گیاهی باشد. همچون آن کسی که به کُما فرو رفته و جز حیاتی گیاهی ندارد.

برخی علاوه بر روح گیاهی، روح حیوانی نیز دارند. می جنبند و میخورند و می نوشند و شهوت می رانند و بر رقیبان خود نیز گاه حمله ور می شوند و از ابراز خشونت و سلطه گری لذت می برند.

برخی علاوه بر دو روح قبلی روح انسانی هم دارند. اینان مدارا کننده اند و در زندگی جمعی بسر می برند و تلاش شان اینست که با مراوده با یکدیگر -با کمترین ریسک- گذران زندگی کنند.
‌‌
برخی دیگر که شمارشان چندان زیاد نیست برخوردار از روح ناطقه اند. اینان فهم حقایق را طالب اند. به عمق جریان زندگی می روند تا از چند و چونش اطلاع یابند. تا دریابند چه هستند و به چکار آمده اند.

تعداد بسیار بسیار اندکی نیز در هر دوره، برخوردار از روح قدسی اند، پاک و بی خواهش و بی آرزویند و از مشرب “سُبُّوحٌ قُدُّوس” سیراب می شوند. اینان واصلان اند و غایت بسیاری از سالکان فرزانه همینجاست. کیفیتی که خالی از شک، و سرشار از یقین است. …

و اما خود “روح القُدُس” که روح الارواح است؛ آن وجه خاصی از حضرت حق است و خود روح الله. یگانه ای است بر فراز. دو و چند نیست. یکی است. در ذات خود، قدرت ایجاد و اِمحاء، به وفور دارد و آن کس که تأیید شدهٔ چنین روحی باشد، یعنی اِذن داشته باشد، بی شک کارش در هر عالَمی که باشد کارستان است.

716- “وَ اَن لَوِ استَقامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَاَسقَینٰاهُم مٰاءً غَدَقاً”
(و اگر بر طریقت استقامت بورزند قطعاً ایشان را از آبی فراوان و حیات بخش بنوشانیم)!

سالکان جن و انس هر کدام به فراخور حال طریقت های گوناگون دارند؛ “کُنّا طَرائِقَ قِدَداً” (ما طریقت های گوناگون ایم)! برخی بر طریقت قربانی اند. چیزی می دهند و چیزی می گیرند. اهل تعامل اند. برخی بر طریقت دعایند. هر چه بخواهند به شیوهٔ دعا طلب می کنند و البته دعا نزد اینان قواعدی دارد. برخی بر طریقت توکل اند. در هیچ موقعیتی از کسی چیزی نمی خواهند. بلکه در روند تقدیر، هر چه از دوست رسد را با جان و دل می پذیرند، حتی اگر مرگ شان باشد. برخی بر طریقت فهم و دریافت اند. تا چیزی را نفهمند و درنیابند، بدان عامل نمی شوند و به راهش گام نمی نهند. برخی بر طریقت تقلیدند. نگاه می کنند آن که در پیش روست، چه می کند، پس همان را انجام می دهند. برایشان فهمیدن چیزی مهم نیست فلذا گاه حتی سوال هم نمی کنند. برخی بر طریقت نشانه هایند. چشمان شان همواره در جستجوی نشانه های جریان حیات است تا ببینند امروز کدام نشانه آنها را به کدام سو می کشاند. برخی اهل ریاضت اند. بر نفس خویش به انحاء مختلف سخت می گیرند تا نیروهای نهفته در درون شان بیدار گردد. برخی از اندیشهٔ در جستجوی خدا بودن را رها شده اند. به جستجویش نمی روند. بلکه با اعمال صالح و خالص، کاری می کنند تا خدا بدنبال شان بیاید. به واقع کار اینان، جذاب کردن خویش برای خدایشان است تا خود خدا به جستجویشان بر آید و خواستارشان شود. پس از هر عمل خیری برای جذابتر شدن استقبال می کنند. برخی اهل ذکر اند. با ذکر آگاهانه فراخوانی نیروهای حیاتی می کنند. اینان بالنسبه از اسرار اسماء الهی آگاهند. کارشان را با ذکر پیش می برند. تلاش شان اینست تا ذکرِ الهی هر موقعیتی را بدانند تا نیروی های مرئی و نامرئی متناسب با همان موقعیت را فراخوانی کنند. ذکر برای اینان همچون کلید است که باید درست و دقیق بکار رود. برخی اهل مشاهده اند. عمل شان، مشاهده است. نه اینکه مشاهده می کنند تا بعداً عمل کنند. بلکه خودِ مشاهده عمل شان است. آنها با مشاهده هم نیرو می گیرند و هم با مشاهده بر دیگران و حتی اشیاء تاثیر می گذارند. اینان ذهن تحلیل گر را رها کرده و تماماً با جریان هستی هماهنگ اند. برخی طریقت شان عشق و محبت است. آنها کارشان عشق ورزی است. به تمامیت هستی عشق می ورزند. جز عشق چیزی در وجودشان نیست. حتی اگر تکه تکه شان هم کنند، قادرند کشنده خود را دعای خیر نمایند… ای دوست، چون در این طریقت ها نیک بنگری، چیزی را در تمامی آنها مشترک می یابی، و آن “تسلیم” است. هر کدام به فراخور حال و طریقت شان، برخوردار از درجه ای از “تسلیم” اند. و خودِ “تسلیم” همچون یک شاهراه بزرگ است. در هر عصری قلیلی هستند که با فهم حکیمانه “تسلیم” و با توجه به هر موقعیتی، قادرند تا از همهٔ طرائق بهره بگیرند. این یعنی؛ دست شان باز است و شیوه های گوناگون در خدمت شان است.

717- “هُوَ اَنشَاَکُم مِنَ الاَرضِ وَاستَعمَرَکُم فِیها”
(اوست که شما را از زمین آفرید و خواست که آبادش گردانید)!

و این بشر طماع، عجب زمین را آباد کرد! فساد و تباهی و آلودگی از هر سو خشکی و دریا و حتی فضا را فرا گرفته است! و سرانجام؛ نه آب گوارایی، نه هوای تمیزی، نه غذای سالم و بی ضرری، نه جنگل و دشت سرسبزی، نه دریا و رود پاکیزه ای…! “ظَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ و البَحرِ بِما کَسَبَت اَیدِ النّاسِ” (فساد و تباهی که خشکی و دریا را فرا گرفته دستاورد مردمان است)! زیرا بشر به این آیه حیات بخش “وَاستَعمَرَکُم فِیها” عمل نکرده و هنوز هم نمی کند. این انسان طماعِ حماقت پیشه فقط زمین را چاپیده و بجایش بر رویش آب دهان انداخته است. گویی حفظ حیات برای هیچ رئیس و مرئوسی نه تنها اهمیتی ندارد بلکه از کمترین اولویت نیز برخوردار نیست. حال آن که آبادی زمین و حفظ حیات زمینیان از مهمترین فرمان های خداوند است که در جایجای قرآن به انحاء مختلف بدان اشاره رفته است. ای دوست، امروزه حفظ طبیعت و حیات آن، از مهمترین اولویت اهل ایمان است. اگر مؤمنی راست می گوید و واقعاً مؤمن است، باید تمامی سعی و کوشش و توان خود را در راه حفظ طبیعت و حیات زمین و زمینیان مصروف بدارد. تو با این زمینِ زنده است که زنده می مانی و می توانی به امور مادی و معنوی بپردازی. حیات زمین که از دست برود، دیگر چه کاری؟! کدام کار؟! کدام هدف و آرمان؟! من و تو نیز از دست رفته ایم. امروزه جامعه مدیریت جهانی با بی تفاوتی اش نسبت به تغییرات شتابنده اقلیمی، در حال خودزنی است. در حال به نابودی کشاندن خود و نسل های آینده است. نه آینده ای دور بلکه در همین چند دهه ی پیش رو! تا وقتی که جامعه جهانی و حاکمانش، حاضرند عظیم ترین سرمایه ها را صرف تیر و ترقه و جنگ و ویرانی بکنند اما حتی نیمی از آن را صرف حفظ محیط زیست و حفظ شریان های آب های حیاتی و احیای جنگل های رو به موت و رودهای خشکیده نکنند، سقوط به پرتگاه هلاکت قطعی می نماید. امروزه این بشر خفته ی غفلت زده، اگر بیدار نگردد، نه تنها از نظر معنوی رو به انحطاط است بلکه از نظر زندگی جسمانی نیز رو به انحطاط گذاشته و به ناچار باید به حیاتی آلوده و بیمارگونه تر از پیش تن دهد. فلذا این دوره ای حساس و سرنوشت ساز است و اگر بشر دیر بجنبد شاید دگر راه برگشتی نباشد. ای دوست، اگر خداباوری، اگر اهل ایمانی، اگر اهل زندگی پاکیزه ای، خداوند به صراحت از تو خواسته است تا حیات زمین و زمینیان را حفظ کنی و آن را آباد نمایی؛ “وَاستَعمَرَکُم”! این کاری است که از من و تو خواسته شده است. و این چیزی است که در پیشگاه خداوند نسبت به آن مورد مؤاخذه قرار می گیریم. این حفظ حیات است که واجب و ضروری است. حیات که نباشد، چه چیز را میخواهی حفظ کنی؟! چه می ماند؟! در بی حیاتی، نه مادیت تو بدرد میخورد و نه معنویت ات. پس این آیه را نوش کن. آن را با دقت و حساسیت عامل باش. شوخی اش مگیر. مگو که به من ربطی ندارد. در هر جا و هر مقام و رتبه ای که هستی، اولویت ات را حفظ حیات زمین و زمینیان قرار ده. این زمین بیمار را دریاب. زمین مادر من و توست. پس مگذار در احتضاری بدفرجام به سر برد.

718- “فَلیُؤَدِّ الَّذِی اؤتُمِنَ اَمانَتَهُ”
(آن کس که امین دانسته شده باید امانت خود را ادا کند)!

– مِلاک شناخت یک انسان الهی امانتداری اوست. اصلاً وجود مؤمن با امانتداری گره خورده است. آنچنانکه خطاب واژهٔ مؤمن به کسی که امانتدار نیست، یک خطای فاحش است. امام رضا(ع) می فرمایند؛ به کثرت نماز و روزه شان منگرید بلکه به راستگویی و امانتداری شان بنگرید” [عیون اخبار الرضا، ج ۲]. امانتداری شاخصهٔ ایمان است. این دو جدایی ناپذیرند. تا آنجا که امام سجاد(ع) می فرمایند؛”اگر شمشیری را که با آن پدرم(ع) را کشته اند نزد من به امانت گذارند، آن را به صاحبش بر می گردانم”! [دانشنامه قرآن و حدیث]. ردّ امانات از فرمان های صریح خداوند در قرآن است؛ “اِنَّ الله یَأمُرُکُم اَن تُؤَدُّوا الأماناتِ اِلَیٰ اَهلِها” (خداوند شما را فرمان می دهد که امانات را به اهلش باز گردانید)! و امانات انواع دارد؛ از مادی تا معنوی گسترهٔ وسیعی را شامل است. بیت المال از ابتدایی ترین آن و جان های ما از باطنی ترین امانات اند. امروزه اگر نگوییم که سنت امانتداری از بین رفته، قطعاً بسیار کمرنگ و بی رمق گشته است. آنچنان که آن را گاه جز نزد اهل فُتُّوَت و جوانمردی نخواهی یافت.

719- “وَ مِنَ النّاسِ مَن یَعبُدُ الله عَلیٰ حَرفٍ”
(و از مردمان، کسانی هستند که خدا را از روی حرف بنده اند)!

اینان پرستش حرفی دارند! حرفش را می زنند اما در حقیقت بندهٔ چیزهای دیگرند. بندهٔ شهوت و زر و زور و تزویر اند. خود را در پوشش حرف از بندگیِ حق پنهان کرده اند. “حرف” ریشهٔ “انحراف” است. واژه اش این را می گوید. هر “انحراف” و “تحریفی” با “حرف” آغاز می شود. این “حرف” است که “منحرف” می سازد. و متأسفانه هنوز که هنوز است بسیاری از مردمانِ غفلت زدهٔ جهان، “حرّافان” را دوست دارند. آنها را می ستایند. ببین چقدر قشنگ حرف می زند! این همان است که راست می گوید! که بر حق است! همان است که باید “حرفش” را پذیرفت! … و جهان همین می شود که می بینی! امروزه کمیاب ترین چیزها در جهان، راستی و درستی است. و این یعنی بندگان “حق” قلیل اند. زیرا بندگیِ حق، تنها با راستی و درستی محقق می شود و راستی و درستی نیز در عمل و با عمل است. بندهٔ حق کسی است که عامل به حق است. چنین کسی را از روی عملش می شناسند. این عملش است که گویای بندگی اش است، نه حرفش. پس ای دوست، سخن ها را بشنو، اما اعمال را ببین. چشم عقلت را بگشا و به عملکردها توجه کن. و هرگز فراموش مکن که بندگی، عمل است. پس براحتی و بی حرف و نقل، می توانی از عمل هر کس دریابی که او بندهٔ چه چیز و چه کس است.

720- “آتُوا حَقَّهُ”
(حقش را بدهید)!

هر چیزی که آفریده شده، حقی دارد که باید پرداخت شود. اگر چه یک خوشه ی گندم خشکیده باشد. خداوند موجود بی حق نیافریده است. این ناممکن است، زیرا آفریننده خود “حضرت حق” است. حتی مخالف و دشمن تو نیز حقی دارد. تو باید پیش از هر چیز به حق ها توجه کنی. یک سالک باید حق هر چیز و هر کس را بشناسد و آن را به نیکی ادا کند. نکته این است که درجات حق در وجود هر کس و هر پدیده ای به فراخور حال و عملکردشان متفاوت است. برخی درصدی از آن را دارند و برخی بیشتر. اما اینکه موجودی باشد که هیچ حقی نداشته باشد، در قاموس سالکان وجود خارجی ندارد. ای دوست، اگر آدمیان حق هر کس و هر چیز را به رسمیت بشناسند و ادا کنند، جهان خودانگیخته بسوی صلح و آرامش خواهد رفت. نکته این است که بسیاری از ما جز خودمان و منافع خودمان، حقی برای دیگران قائل نیستیم. حرفش را می زنیم و سیاستش را بازی می کنیم، اما عامل به ادای آن نیستیم. زیرا جز خودمان و برداشت های خودمان، حق دیگران را عملاً باور نداریم و وقعی به آن نمی نهیم. حال آنکه سالک حق، آن است که قادر است حق را در همه چیز و همه کس ببیند. کم باشد یا زیاد. خوشایندش باشد یا نباشد. او حق بین است. حق جوست. کارش شناخت حق، ادای حق، و بالنتیجه ظهور حق است. او برای همین به زمین آمده است. او حتی گاه حاضر است برای ایفای حق مخالفانش، جان خودش را هم بدهد. زیرا آنچه که برای او مهم است حق است، نه موافقت و مخالفت. حق کجاست؟! این سؤال زنده و همیشگی اوست. پس در هر فرصتی ادای حق می کند. “حق” برای او خداست. او راستی و درستی را بنده است. فلذا در باب هر کس و هر چیز و هر ماجرایی، حق را در اندیشه و گفتار و رفتارش -به بهترین وجه- به ظهور می رساند.

اشتراک گذاری این مطلب:
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

جستجو

جدیدترین مطالب پایگاه دانش

لینک های پیشنهادی

(دانشمند، محقق، نویسنده، مدرس و ابداع گر “تز جامع“ در زمینه های: طریقت هنرهای رزمی، طب سوزنی، یوگا، متافیزیک، حجامت، ماساژ، انرژی درمانی، تای چی، هیپنوتیزم، علوم روحی، طب گیاهی، یی چینگ، ذن و…)

پیمایش به بالا
0
نظر شما چیست؟x